|
دست نوشته هایم
|
من را ببین...
زیبا نیستم؟
رویاهایم ...
چشمهایم...
ببین خدا چقدر موزون تراشیده دستهایم را...
نگاه کن لبخندم چقدر شیرین است...
هی با تو ام!
چشم ازاین خانه ی ویران...
از این حوادث متروک...
از این پنجره های خواب آلود بردار...
شاید روزی دیگر نباشم
وقتی خانه ات را ساختی
وقتی شیشه ها را بر انداختی
من را...
ببین.
چقدر با تو بودن
و با تو گفتن را دوست دارم
وقتی که نیستی
من به استراحت نیاز دارم
به یک استراحت ابدی ...
بدون شادمانه ها...
بدون این من غمناک...
بی بهشت ... بی خدا حتی..
بدون ادراک....
درود بر خاک
دورد بر خاک
درود برخاک
کودکی...
تنها جای امن دنیا...
یادش به خیر چقدر پدرها قوی بودند
و جقدر مادر ها آرام
هیچ مشکلی آن قدر بزرگ نبود که دیده شود
و هیچ دوستی آنقدر کوچک نبود که فراموش شود
کودکی...
یک فنجان خاطره به تلخی نگاه آخر
یک فنجان ...
دیروز خاطراتت را مثل همیشه بدون شکر نوشیدم
عمر تلخ من هم یک روز ...
اما آخرین جرعه های گس آن را فرشته ی عریان مرگ
ته فنجان رها می کند
تا فال عشق یک سویه اش را
برای بار هزارم...
در ته نشین جان دخترکی نگون بخت بنگرد.
آه چقدر قهوه ی تلخ را دوست دارم.
آن هم به قول" فروغ"بین دو...

یک روز
تورا خواهم داشت
داشتن پنجره ای که به رویا گشوده شود
داشتن دستانی
که لمس اطلسی اند
و آغوشی که بهار
جایی برای جوانه زدن موهای خشک و پیر من
یک روز آری
خواهم داشت

در را برای بسته شدن آفریده اند
من را برای خسته شدن
چقدر دلم تنگ است
برای صادق بودن
و صادقانه دوست داشته شدن.
آدم روزی تمام میشود
و خیلی بد است که آنروز دنیا تمام نشده باشد
فکر کن که پشت این دیوار زنانی هستند که دارند سایه ی چشمشان رابا دامنشان ست می کنند.
و مردانی که برای یک رابطه ی تازه طرح می ریزند
من سبز نیستم
من دیگر سبز نیستم
اما اتهامم ...
حکمم...
چقدر فرق می کنم
چقدر فاصله دارم با دنیای پشت این دیوار
همان بهتر که تمام شوم.

یک عمر هوای عاشقی با من بود
احساس لطیف رازقی با من بود
اما دل هر کس که هواخواهم شد
افسوس فقط دقایقی با من بود
این من
پس از آن شام های روشن و آن روزهای شام
این من فراموش نگاهت
آری همان فانوس خاموش نگاهت
این من که نه این سایه ی خاکستری
خاکستر یک عشق
دیگر پس از آن خواب بیداری که دیدم
بیدار خوابیدم .
روز مادر مبارک
دوستش دارم.
من خود بارانم
می بارم بر رد نجیبت
من بارانم
همصدای نم نم امن یجیبت
من بارانم
آغوش بگشا.
همیشه یک نفر هست
که آمدن من را انتظار می کشد
حتی اگر زیر دندانش طمع تاریکی با طعم خون را نشخوار کند
باز هم
من
تنها
نیستم.
زندگی من اکنون
یک جفت کتانی و یک بند رخت است
با مسیر اداره تا خانه
تشت رخت تا پشت بام
دیگر کجای این مسیر
جایی برای تو می ماند
من زخمی ام
زخمی هزار حادثه در اکنون
خون مرده ی هزار خاطره در دیروز
شاید خرافه ی من
تنها خرافه ای که باورش دارم
آرزوهای فردایم باشد

من
دیوار باران خورده ای
که اگر تنه ی مهربان درخت توت نبود
فروریخته بودم و دیگر
تو در وسوسه ی سرخ باغ وشانه های من
نمی آمدی و
درختر گیسو و...
عشق روزهای جوانت
در سایه ی امن و بوی کاهگل
بوسه بوسه نمی شکفت
به خدا من به روزم!!!
فروغ:
"آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست"
دلبندم
از ما تنها همین نقش
می بندد
بر ماسه های بی ثمر ساحل زمان
رد دستان مهربانی
که شاید
درموج نا به هنگام یک حادثه
حل شود.
اما آنچه می ماند دریا ست
و تو دریایی.
می...
اصلا هیچی
از حرفای تکراری خسته شدم
این...
روزی دیگر از دستهای من است
وشامی دیگر از چشمهای تو
در گرگ و میش عشق بازی ما
حتی ستارگان فراموش می شوند
سلام آشنا
شعرهایت چطورند؟
دستهایت؟
چشمهایت؟
سیگارت؟ روشن؟
خودت؟ خاموش؟
من را ببخش که این همه در بند م
به پرسیدن این کلافه های بی سر وته عادت دارم
من هم قاطی همین آدم ها زبان باز کرده ام
ودر همین بند
همین آدم هاهم زبانم را می بندند
تا انچه را که از درود تا بدرود در انتظار شنیدنش هستی ...
نگویم.
اصلا همه حرفهایمان مثل انشا های دبستانمان شده است.
..کلاس اول محبت /نیمکت آخر ...
دخترک که آخر محبت است از عشق می نویسد
دوباره صورتش سرخ ...
احساسش سیاه می شود
بر دفترش زخم می گذارند
تا یاد بگیرد نه علم عشق بر می دارد نه ثروت...
حالا باز هم بگو چرا در بندی ...
دنیا...
دنیای کسالت بار که همه ی وقایعش
در یک جعبه اتفاق می افتد
حتی اعتبار خواب نیمروزی را هم ندارد
آی آدمهای شعرها و شعارها!
با عروسکی که در این سه بعدی مقوایی و پوچ محبوس است
چگونه از وحی سخن می گویید؟
هی...!
صبر کن...
کجا؟
من ...
تازه می خواهم ببو... ببی...نمت.
و این خود پرواز است
مثل گنجشکها
چلچله ها
مثل...
اصلا می خواهم عقاب شوم
می شود
عقاب هم...
می ...
شود
هی ..
صبر کن
کجا؟
من تازه می خواهم
عااااشق شوم.
این بار
من می خواهم شاعر شعر تو باشم
تو را این گل به چه حسی وا می دارد؟
برخیز
گیسوانت را
از کلاف گنگ این عشق های پر حرف
رها کن
آرام ...
گرگها بیدار می شوند
برخیز
بوسه های یتیمت را لای شعرهای من
پنهان کن
من
مادرانه
تیمارشان خواهم کرد
آرام...
گرگها...
برخیز ...
جای تو اینجا نیست ...
اینجا ... کنج گریان این قابهای سیاه سفید...
جای تو ...
برخیز
او در خوابهای نقره ای من زنده است
بی انکه بداند آغوش مادرش را پیش از آمدن او ...
سوزانده اند.
به جرم انکه دوست داشته است
بی دریغ
دوست داشته است
او...
هنوز در خوابها ی صادق من می زید
من گامهای ارام و آرزومندش را
در خاطردیر هنگام خود احساس می کنم
بی آنکه بداند...
آی ...
اغوش من درد می کند
"وای
باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟"