تبليغاتX
همه ی هستی من
دست نوشته هایم

من را ببین...

زیبا نیستم؟

رویاهایم ...

چشمهایم...

ببین خدا چقدر موزون تراشیده دستهایم را...

نگاه کن لبخندم چقدر شیرین است...

هی با تو ام!

چشم ازاین خانه ی ویران...

از این حوادث متروک...

از این پنجره های خواب آلود بردار...

شاید روزی دیگر نباشم

وقتی خانه ات را ساختی

وقتی شیشه ها را بر انداختی

من را...

ببین.

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 6:51  توسط شاعری کوچک   | 

چقدر با تو بودن

و با تو گفتن را دوست دارم

وقتی که نیستی

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 6:37  توسط شاعری کوچک   | 

من به استراحت نیاز دارم

به یک استراحت ابدی ...

بدون شادمانه ها...

بدون این من غمناک... 

بی بهشت ... بی خدا حتی..

بدون ادراک....

درود بر خاک

دورد بر خاک

درود برخاک

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 5:37  توسط شاعری کوچک   | 

کودکی...

تنها جای امن دنیا...

یادش به خیر چقدر پدرها قوی بودند

و جقدر مادر ها آرام

هیچ مشکلی آن قدر بزرگ نبود که دیده شود

و هیچ دوستی آنقدر کوچک نبود که فراموش شود

کودکی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:11  توسط شاعری کوچک   | 

یک فنجان خاطره به تلخی نگاه آخر

یک فنجان ...

دیروز خاطراتت را مثل همیشه بدون شکر نوشیدم

عمر تلخ من هم یک روز ...

اما آخرین جرعه های گس آن را فرشته ی عریان مرگ

ته فنجان رها می کند

تا  فال عشق یک سویه اش را

برای بار هزارم...

در ته نشین جان دخترکی نگون بخت بنگرد.

آه چقدر قهوه ی تلخ را دوست دارم.

آن هم به قول" فروغ"بین دو...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:1  توسط شاعری کوچک   | 

یک روز

تورا خواهم داشت

داشتن پنجره ای که به رویا گشوده شود

داشتن دستانی

که لمس اطلسی اند

و آغوشی که بهار

جایی برای جوانه زدن موهای خشک و پیر من

یک روز آری

خواهم داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 20:14  توسط شاعری کوچک   | 

 

در را برای بسته شدن آفریده اند

من را برای خسته شدن

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 3:9  توسط شاعری کوچک   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 23:37  توسط شاعری کوچک   | 

چقدر دلم تنگ است

برای صادق بودن

و صادقانه دوست داشته شدن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 20:19  توسط شاعری کوچک   | 

آدم روزی تمام میشود

و خیلی بد است که آنروز دنیا تمام نشده باشد

فکر کن که پشت این دیوار زنانی هستند که دارند سایه ی چشمشان رابا دامنشان ست می کنند.

و مردانی که برای یک رابطه ی تازه طرح می ریزند

من سبز نیستم

من دیگر سبز نیستم

اما اتهامم ...

حکمم...

چقدر فرق می کنم

چقدر فاصله دارم با دنیای پشت این دیوار

همان بهتر که تمام شوم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 22:42  توسط شاعری کوچک   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک عمر هوای عاشقی با من بود

احساس لطیف رازقی با من بود

اما دل هر کس که هواخواهم شد

افسوس فقط دقایقی با من بود 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 2:57  توسط شاعری کوچک   | 

این من

پس از آن شام های روشن و آن روزهای شام

این من فراموش نگاهت

آری همان فانوس خاموش نگاهت

این من که نه این سایه ی خاکستری

خاکستر یک عشق

دیگر پس از آن خواب بیداری که دیدم

بیدار خوابیدم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 5:59  توسط شاعری کوچک   | 

روز مادر مبارک

دوستش دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 18:54  توسط شاعری کوچک   | 

من خود بارانم

می بارم بر رد نجیبت

من بارانم

همصدای نم نم امن یجیبت

من بارانم

آغوش بگشا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 18:29  توسط شاعری کوچک   | 

همیشه یک نفر هست

که آمدن من را انتظار می کشد

حتی اگر زیر دندانش طمع تاریکی با طعم خون را نشخوار کند

باز هم

من

 تنها

 نیستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 2:29  توسط شاعری کوچک   | 

زندگی من اکنون

 یک جفت کتانی و یک بند رخت است

با مسیر اداره تا خانه

تشت رخت تا پشت بام

دیگر کجای این مسیر

جایی برای تو می ماند

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 0:57  توسط شاعری کوچک   | 

من زخمی ام

زخمی هزار حادثه در اکنون

خون مرده ی هزار خاطره در دیروز

شاید خرافه ی من

 تنها خرافه ای که باورش دارم

آرزوهای فردایم باشد

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 21:50  توسط شاعری کوچک   | 

من

 دیوار باران خورده ای

 که اگر تنه ی مهربان درخت توت نبود

فروریخته بودم و دیگر

تو در وسوسه ی سرخ باغ وشانه های من

نمی آمدی و

درختر گیسو و...

 عشق روزهای جوانت

در سایه ی امن و بوی کاهگل

بوسه بوسه نمی شکفت

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 21:34  توسط شاعری کوچک   | 

 

به خدا من به روزم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 17:4  توسط شاعری کوچک   | 

فروغ:

   "آری آغاز دوست داشتن است          

  گر چه پایان راه نا پیداست

  من به پایان   دگر    نیندیشم                   

که همین دوست داشتن زیباست"

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 1:16  توسط شاعری کوچک   | 

دلبندم

از ما تنها همین نقش

می بندد

بر ماسه های بی ثمر ساحل زمان

رد دستان مهربانی

 که شاید

درموج نا به هنگام یک حادثه

حل شود.

اما آنچه  می ماند دریا ست

و تو دریایی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 23:50  توسط شاعری کوچک   | 

دو.....

می...

اصلا هیچی

از حرفای تکراری خسته شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 2:1  توسط شاعری کوچک   | 

این...

روزی دیگر از دستهای من است

وشامی دیگر از چشمهای تو

در گرگ و میش عشق بازی ما

حتی ستارگان فراموش می شوند 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 2:49  توسط شاعری کوچک   | 

سلام آشنا

شعرهایت چطورند؟

دستهایت؟

چشمهایت؟

 سیگارت؟ روشن؟

خودت؟ خاموش؟

من را ببخش که این همه در بند م

به پرسیدن این کلافه های بی سر وته عادت دارم

من هم قاطی همین آدم ها زبان باز کرده ام

ودر همین بند

همین آدم هاهم زبانم را می بندند

تا انچه را که از درود تا بدرود در انتظار شنیدنش هستی ...

نگویم.

اصلا همه حرفهایمان مثل انشا های دبستانمان شده است.

..کلاس اول محبت /نیمکت آخر  ...

دخترک که آخر محبت است از عشق می نویسد

دوباره صورتش سرخ ...

احساسش سیاه  می شود

بر دفترش زخم می گذارند

تا یاد بگیرد نه علم عشق بر می دارد نه ثروت...

حالا باز هم بگو چرا در بندی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 3:56  توسط شاعری کوچک   | 

دنیا...

دنیای کسالت بار که همه ی وقایعش

در یک جعبه اتفاق می افتد

حتی اعتبار خواب نیمروزی را هم ندارد

آی آدمهای شعرها و شعارها!

با عروسکی که  در این سه بعدی مقوایی و پوچ محبوس است

چگونه از وحی سخن می گویید؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 21:39  توسط شاعری کوچک   | 

هی...!

صبر کن...

کجا؟

من ...

تازه می خواهم ببو... ببی...نمت.

و این خود پرواز است

مثل گنجشکها

چلچله ها

مثل...

اصلا می خواهم عقاب شوم

می شود

عقاب هم...

می ...

شود

هی ..

صبر کن

کجا؟

من تازه می خواهم

عااااشق شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 3:41  توسط شاعری کوچک   | 

  این بار

من می خواهم شاعر شعر تو باشم

تو را این گل به چه حسی وا می دارد؟

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 4:35  توسط شاعری کوچک   | 

برخیز

گیسوانت را

از کلاف گنگ این عشق های پر حرف

رها کن

آرام ...

گرگها بیدار می شوند

برخیز

بوسه های یتیمت  را لای شعرهای من

پنهان کن

من

مادرانه

تیمارشان خواهم کرد

آرام...

گرگها...

برخیز ...

جای تو اینجا نیست ...

اینجا ... کنج گریان این قابهای سیاه سفید...

جای تو ...

برخیز

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 3:59  توسط شاعری کوچک   | 

او در خوابهای نقره ای من زنده است

بی انکه بداند آغوش مادرش را پیش از آمدن او ...

سوزانده اند.

به جرم انکه دوست  داشته است

بی دریغ

دوست داشته است

او...

هنوز در خوابها ی صادق من می زید

من گامهای ارام و آرزومندش را

 در خاطردیر هنگام خود احساس می کنم

بی آنکه بداند...

آی ...

اغوش من درد می کند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 7:10  توسط شاعری کوچک   | 

"وای

 باران

 باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

 چه کسی نقش تو را خواهد شست؟"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 5:28  توسط شاعری کوچک   |